میخوام فقط با خدا حرف بزنم و با اون باشم
همه جا ساکته هیچ صدایی نمیاد پنجره پذیرایی رو باز کردم و بیرون رو دید زدم همه جا تاریک بود برگشتم توی اتاقم و پنجره اتاقم رو که رو به خونه های یه کوچه پایینتر باز میشه رو باز کردم بازم همه جا تاریک بود فقط نور ضعیفی از پنجره یکی از خونه ها به چشم میخورد که اون هم معلوم بود یا چراغ خوابه یا چراغه مطالعه باد سردی یه دفعه به تنم خورد پنجره رو بستم امشب همه چیز یه جور دیگه است توی ساختمون امشب هیچ صدایی به گوش نمیرسه برعکس شبهای دیگه که صدای تلویزیون یا صدای رفت و آمدها همه ساختمون رو بر میداشت امشب انگار سکوت قانون آپارتمان ما شده نه که بترسم نه فقط دلهره دارم مثل زمانی که همه چیز عادیه اما ادم بیخودی استرس داره یا مثل زمانی که درس رو بلدیم اما سر امتحان بیخود و بی جهت استرس میگیریم الان یه صدای عجیبی اومد مثل صدای سرفه شاید هم اشتباه شنیدم دوباره پنجره رو باز کردم نور سیگاری از توی حیاط خونه بغلی دیده میشه معلوم نیست کی بیخوابی زده به سرش و اومده سیگار میکشه شاید هم صدای سرفه مال خودش بود بازم پنجره رو بستم تقریبا 4 هفته ای میشه که تلویزیون خونه ام رو روشن نکردم از وقتی ماهواره ها رو جمع کردن منم دیگه سراغ تلویزیون نرفتم راستی واقعا چهار هفته شده که من تلویزیون رو روشن نکردم؟ چقدر فکرم مشغوله الان همه چراغهای خونه ام رو خاموش کردم خونه منم تاریک شد اما هنوز بیدارم شایدم خونه های دیگه که چراغهاشون خاموشه ؛ توشون آدمهای بیدار مثل من وجود داشته باشه هنوز دلهره دارم چقدر عجیبه انگار مردم یعنی حس میکنم مردم حس میکنم همه مردن شاید چون وجود هیچ آدمه زنده ای رو توی ساختمون احساس نمیکنم دلهره دارم اه این گوشی لعنتیم داره هی زنگ میخوره نمیخوام باهاشون حرف بزنم با هیچکس خدایا حالم خیلی بده کاش امشب راضی به مرگم میشدی خدایا کاش راضی به مرگم میشدی خسته شدم از بس تحملم رو بردم بالا تا اونا کم تحمل نشن نمیکشم خدایا دیگه نمیکشم کمکم کن دارم کم میارم خدایا یه لحظه بذار فقط یه لحظه بمیرم از این دنیا یه لحظه من رو ببر بیرون فقط یه لحظه خدا التماست میکنم فقط یه لحظه خدایا دلم خیلی پر شده اما نمیخوام با آدمیزاد جماعت حرف بزنم کاش حرف میزدی خدا از خودم هم خسته شدم از اینهمه سکوت خودم خسته شدم احساس میکنم توی فلسطین زندگی میکنم جنگ داد و فریاد اشک غم خاک درد آه میخوام یه لحظه رها باشم خدایا اینجا ته دل منه دارم از ته دلم صدات میکنم به جون تک تک آدمهات قسم من امشب حالم خیلی بده چرا از دردی که توی قلبم دارم حتی به اون 2 تا نمیتونم چیزی بگم؟ اصلا چرا این درد توی قلب منه؟ آخه چرا من؟ اینهمه آدم چرا من خدایا؟ کی میخواد تمام بشه؟ نمیکشم کمکم کن منم آدمم نگاه کن این چیزی که توی رگهای منه خونه مثل همون چیزی که توی دلمه یه ادم مگه چقدر توانایی داره؟ اینجا شلوغه من تنهام اینجا یه عالمه صدا هست من هیچی نمیشنوم اینجا اینهمه آدم هست اما خدا من هیچ آدمی نمیبینم چرا؟ کاش امشب باهام حرف میزدی در حد یه جمله کاش میگفتی اون دردی که من فکر میکنم همیشگیه خیلی زود تموم میشه خدایا حسرت یه لبخندشون توی دلم مونده فقط یه لبخند به لبهایی بده که خشک شدن حتی اگه قیمتش همه نفس های من باشه خدایا کمکم کن به خدا از این دنیا هیچی رو نمیخوام بخدا نمیخوام فقط یه لبخند روی لبهای اونا اسم این وبلاگ رو ببین بهترین من شده با خودت فکر کنی که هنوزم بهترین من هستی یا نه؟ شده فکر کنی اصلا من رو میخوای چه کار؟ شده فکر کنی منم قبلا یه چیزی داشتم به اسم دل که به تو دادمش تویی که یه بار ترکم کردی و گفتی دوستم نداری با هزار زحمت تورو برگردوندم یادته؟ اون اولای آشنایی مون بود گفتی دوستم نداری اما میخوای دوستم داشته باشی گفتی بهت زمان بدم و من دادم یه ماه بعد گفتی حالا واقعا دوستم داری اما سر یه هفته نشد که باز ترکم کردی و من موندم و این سوال توی ذهنم که: دوست داشتن از نظر تو یعنی جدایی؟ حس کردم باهام بازی کردی اما دوستت داشتم چون تو اون خواهری بودی که همیشه دلم میخواست باور داشتم مثل بقیه نیستی با اینکه دلم از دستت جوری شکسته بود که جاش حالا حالاها یا شاید هیچوقت خوب نمیشد بازم بهت اعتماد کردم گفتی دلت تو این مدت جدایی مون تنگ بود خودت برگشتی یادته؟ اما بازم سر چند ماه نشده گذاشتی رفتی دوباره باز بعد از 6 ماه اومدی توی زندگی من گفتی الان زندگیت عوض شده فکر کردم شاید باز باید بهت اعتماد کنم با اینکه زخم دلم رو بدتر کرده بودی موندی اما باز سر یه ماه نشده غیبت زد و سراغی نگرفتی دیگه واقعا حس کردم بازیچه تو شدم دوباره برگشتی و باز هم رفتی بازم فقط یه سوال توی ذهنم بود:دوست داشتن از نظر تو یعنی جدایی؟ تا اینکه خسته شدم گفتم دیگه نمیخوامش از زندگیم بیرونش میکنم منم واسش مثل همه میشم مثل آدمهایی که فقط وقتی بهش نیاز دارن باهاش میمونن مثل اونایی که عشق رو معامله میکنن مثل خودش اون روزایی که حسرت همه چیز رو به دلم گذاشت و یه طرفه تصمیم گرفت مثل خودت اره مثل تو تویی که نمیدونم واسم چی هستی خواهری؟ دوستی؟ دشمنی؟ نه تو هیچی نیستی خودت هم خوب میدونی هیچکدوم از این نقش ها رو واسه من بازی نمیکنی اما باز اومدی و گفتی به احساسم نیاز داری چرا بهم دروغ میگی؟ به کدوم احساس نیاز داری؟ احساسی که سالی یه بار سراغش رو نمیگیری و با همه کارهات داری واسه نابودیش تلاش میکنی؟ تو اصلا نمیخوای من باشم فقط از روی ناراحتی یا عذاب وجدان باهام موندی میترسی دلم بیشتر بشکنه میترسی بیشتر از این توی ذهن یه آدم خراب بشی شاید هم اصلا نمیترسی و فقط دلت سوخته یه چیزی رو میدونی؟ من ادمهای زیادی رو دارم پس احتیاجی به دلسوزی ندارم واسه من عشق زیاده این روزا چیزی که تمام این مدت دلم از تو میخواست اینی نبود که تو بهم میدی اره تو راست میگی توی وبت مدام از بدی ها مینویسی یه بار نشد بنویسی یه آدمی بود که دل و جونش توی عالم صداقتش ماله تو بود نشد به بابا بگی اونی که مرد و زنده شد باز مرد و زنده شد باز مرد و زنده شد من بودم اونی که کسی نبود تا اشکهاش رو بشماره و بترسه این بچه نکنه از این همه هق هق وا بره و کم بیاره ، من بودم یه بار نشد بگی اونی که توی تنهاییش هم نگرانه حال دل خودش بود هم نگران حال دل تو من بودم اونی که هر کی جاش بود دیگه اسم تورو نمیورد اما هر بار جلوت خفه شد و گذاشت تو یه احمق تصورش کنی اونی که هیچکس جز تو به چشمش خواهر نبود با اینکه یه لحظه از تو خواهری ندید اما از همه دنیا دید شده خودت رو جای من بذاری؟ جای اون شبهایی که از شدت ناراحتی و استرس بالا میوردم و کاری کردی باهام که میترسیدم حتی بهت یه پیام بدم؟ شده به کسی احساس داشته باشی که همه احساست رو زیر پاش له کرد و
بعد هم که اومد بهت گفت ترکت کردم چون زیادی خواهر بودی زیادی نگران بودی
نرمال نبودی مثل خواهر های دیگه نبودی زیادی واسه هرچیزی نظر میدادی شده کسی به خاطر اینکه صادقانه دوستش داری ترکت کنه؟ جای زخم رو ی دستم هنوزم داره حماقتم رو فریاد میزنه همون دستی که به خاطر تو زدمش توی قاب عکس اتاقم همون روزی که داداشت تو رو زد یادته؟ هنوزم جاش مونده به خدا دیگه هیچی نمیخوام اره من خوشبختم ادمهای خوبی دارم رفاه دارم بهترین زندگی رو اینجا دارم اما چیزی رو که دلم میخواست یه روزی از دست دادم شده توی اوج خوشبختیت احساس بدبختی کنی؟ خسته شدم از تو از همه از همه چیز از همه این دنیایی که همش دروغه تو هم دروغی مثل همه من احتیاجی ندارم با من باشی نمیخوام باهام باشی میفهمی ازاده؟ نمیخوام باهام باشی من قوی شدم نگران حال من نباش چیزی که هیچوقت این مدت واسه تو مهم نبوده میدونی چی بوده؟ حال و روز من پس به من نگو خواهرتم نگو احساس من واست مهمه برو خوشبخت باش و فراموش کن یه روزی چیزی به اسم دل واسه تو میتپید اونی که تو بهش میگی فسقلی خیلی وقته بزرگ که نه ، پیر شده از روزی که به یکی گفت همه صداقت قلبم ماله تو شده پس باهام مثل دیگران نکن اما اون آدم نه تنها باهاش مثل دیگران بدی کرد بلکه هزار بار بدتر کرد یه وقتایی یه چیزی توی دل ادمها خوب نمیشه کینه نیست گاهی اینقدر عمق باورت به یه چیزی زیاده که تا اخر عمر نمیتونی نابودیه باورت رو باور کنی بذار به پای عمق احساس و باوری که به پاکی و مهربونی و وفاداریه تو داشتم میدونم خوشحال میشی فراموشت کنم این بار میخوام فراموشت کنم هیچوقت نشد حتی جزء آدمهای زندگیت باشم با اینکه تو... فکر نکن نوشتن اینها واسم ساده بود دستم هزار بار لرزید اما میخوام به خودم شجاعت فراموش کردنت رو بدم راه ما از اولش هم جدا بود تو 3 تا خواهر داشتی و من خواهر نداشتم این واقعیت ما بود کسی که با واقعیت هاش بجنگه اخرش مثل من میشه یه درخت توی شهرک یه درخت هم اینجا کنار خونه ام هست که به یاد تو زیاد کنارشون نشستم و باهاشون حرف زدم از تو گفتم از اون روزایی که وقتی صدات میکردم : اجی؟ تو هم بهم میگفتی : جونم؟ انگار دنیا مال من بود فکر میکردم واقعا خواهر منی با همه وجود دوستت داشتم فکر میکردم شادی قلب منی فکر میکردم همه اون قسم هایی که دست گذاشتی روی قلبم و خوردی واقعیت داشت یاد روزهای مرگ قلبم بخیر واسه من خدا والدین و خواهر همه زندگیم بود و تو این رو میدونستی اما بعد این همه زجری که به دلم دادی تازه اومدی میگی هنوزم نمیتونی احساس من رو هضم کنی پس چرا گفتی خواهر من میشی؟ چرا گذاشتی خواهر صدات کنم؟ چرا گفتی دوستم داری؟ چرا بهم دروغ گفتی ازاده؟ تو که میخواستی بری چرا گذاشتی دلم باهات شاد بشه؟ به خدا خیلی نامردی نامردترین ادمی که میشناسم تویی تویی که هنوزم واسم مهمی تویی که هنوزم خنده هات رو از ته دلم از خدا میخوام اره تو نامردترین آدمه زندگیه منی تویی که هنوزم به یادت با درخت کنار خونه درددل میکنم تویی که... خداحافظ قلبی که همیشه بهم دروغ گفت برای همیشه ... فقط خداحافظ اندوه که از حد بگذرد به تو به وجود عزیز اون به وجودی که مال من نیست اما هست همه دنیا میگن اون مال من نیست اما همین که خودش هر شب و هر روز میگه که ماله منه، کافیه تا باورش کنم کافیه خدایا مدیون شدم به تو به وجود عزیز اون کسی که الان شده آرامشی که هیچوقت نداشتم نمیخوام از این رویای شیرین بیدار بشم واقعیت حرفی واسه ما نداره نه واسه من نه واسه وجود عزیز اون خدایا من و اون هر دو با هم مردیم و زنده شدیم و حالا داریم دوباره با هم میمیریم اون بار از غم این بار از عشق اما میدونم که هنوزم نگاهش به عشق گذشته هاش خیره مونده اون هم میدونه که قلب من هنوزم با احساس گذشته هام میلرزه اینه که میگم ما با دستهای خالی خوشبختیم و واسه همدیگه شدیم آرامشی که از کف دادیم تو ما رو تا کجا میکشونی؟ خیلی آرومم خدا همه چیز آروم شده خدا تاریکی واسه همیشه مرد اینبار واسه همیشه مرد خیلی خوشبختم خدا با همه بدبختی هام خیلی آرومم خدا با همه نا آرومی هام غم واسه همیشه مرد توی آغوشی که زنده شده خیلی خوشبختم خدا با همه بدبختی هام دیگه اسیر شب نیستم من زنده نیستم آره مردم من خدا این همه آرامش رو فقط با مرگ میشه بهش رسید آره خوشبختم خدا با همه بدبختی هام این رو از دلم نگیر حتی اگه دنیا بخواد مرگ رو از سرنوشت من نگیر بذار حالا که باید بمیرم بمیرم زنده ام خدا اما مرده ترینم من خوشبختم خدا توی اغوشی که زنده شد باورش کنم؟ من آرومم خدا توی دستهاش من خیلی وقته که مردم خدا حالا من موندم و یک جسم بی روح و بی احساس و اون من خوشبختم خدا با همه بدبختی هام میخوام برم همین الان پیش اون دلم گرفته از دستت. دلم خیلی گرفته از دستت و نمیدونم چرا اروم نمیگیرم. نمیدونم چرا خدا با اون همه عدالتش راضی شد من اینجوری ماتم زده بشم. من که نیت بدی نداشتم. چرا باید فقط به جرم اینکه خواهر یه آدم شدم تا این حد دلم بسوزه. منم میتونم بد باشم. میتونم خیلی بد باشم. میتونم خیلی بد انتقام بگیرم طوری که همه آتش دلم سرد بشه اما چرا نتونستم؟ لعنت به من لعنتخدا به من و به دلم از همه شما آدمهایی که از همه ناله دارید مثل همه اید بیزار شدم از شما آدمهایی که دم از خوبی میزنید اما پاش برسه از همه بی وفاتر خودتونید و بس از شما که میگید بد بودن یعنی آدمهای دیگه اما خودتون هم وقتی میخوایم بازی کنیم میرید توی گروه همون آدمهای دیگه و نقش تون میشه منفی از شما که نقاب مهربونی میزنید تا دل بهتون بدن اما وقتی بهتون وابسته میشن، با بیرحمی نقاب برمیدارین و وابستگی ها رو زیر پا میذارین از شما که میگید میمونید تا آخرش اما آخرش از دید شما همین یه لحظه دیگه است از شما میگید به یه نفر اعتماد دارید اما پاش که برسه بهش میگید خیانت کار به شما چی میکن؟ خودتون به خودتون چی میگید ؟ چطور به خودتون اجازه میدید با احساسات و وابستگی و ذهن و باور و همه وجود یه آدم بازی کنید؟ مگه شما مسلمان نیستید ؟ مگه خدا ندارید ؟ مگه از همون خدا ترسی ندارید؟ مگه دلی توی سینه ندارید؟ اره من عصبانیم . از اون همه صبرم ببینید به کجا رسیدم که دارم این حرفها رو میزنم. از همه آدمهات ناامی شدم خدایا. میشنوی ؟ از همه آدمهات ناامید شدم و نمیخوام به یکی شون حتی به یکی شون دل بدم. خدا من رو از اینجا ببر. از رنگ و جنس و روح این آدمها بدم میاد حالم خیلی بهتر شده اما دلم به یاد اون روزها هنوز داره میسوزه. کاش میومدی میگفتی برای چی این کار رو کردی تا فقط دلم آروم بشه. داره میسوزه ته دلم میفهمی؟ داره میسوزه داره میسوزه داره بدطور میسوزه از کاری که تو کردی از حرفهایی که زدی از دلایلی که اوردی من از اینجا میرم اما سوزشی که توی دلمه تا ابد میمونه میشنوی؟ تا ابد میمونه اگه هنوزم میای و میخونی بدون که داره قلبم از دست کاری که تو کردی شب و روز خودش رو میخوره و توی خودش میسوزه و هیچکس نمیفهمه چه غمی توی دلمه حتی تویی که رنگ این آدمها شدی مثل این آدمها شدی سنگ شدی هر دلیلی هم که داشتی نباید بهم توهین میکردی و مثل یه اشغال باهام برخورد میکردی من ازاری نرسونده بودم به تو که با من این کار رو کردی دلم داره از دستت میسوزه اگه واست مهمه آرهع تو خوشبختی برو خوش باش اما خوشبختی این نیست که به آدمهایی که دوست داری برسی. خوشبختی اینه که بشماری ببینی قلبی از دستت به درد نیومده؟ اگه نیومده اونوقت اسم خودت رو بذار خوشبخت. خوشبختی یعنی اشک رو از چشک کسی بگیری نه اشکی به چشمی بدی خوشبختی یعنی دست بگیری نه دستی رو رها کنی خوشبختی یعنی پیمان وفاداری ببندی نه اینکه پیمانی رو با بیرحمی بشکنی خوشبختی یعنی لبخند به آدمی بدی نه سوزش قلب حالا اگه به نظرت همین خوشبختی که تو داری واست کافیه پس برو خوش باش برو خوش باش اما به ته دلت یه نگاهی بکن. ببین واقعا خوشبختی؟ تنها کسی تو را دوست میدارد که تو عاشق او باشی تنها کسی عاشق تو میشود که تو دیوانه او باشی تنها کسی دیوانه تو میشود که تو بیمار او باشی و تنها کسی برای تو بیمار میشود که تو برای او مرده باشی و هیچکس برای تو نمیمیرد تنها کسی دست تو را میگیرد که مطمئن باشد دستان تو هم روزی دست او را خواهند گرفت تنها کسی تکه ای از قلبش را به تو میبخشد که تو تمامی قلبت را به او بخشیده باشی تنها کسی تورا آرام میسازد که روزی او را به آرامش رسانده باشی و این یک معامله است تنها کسی دل به نگاه تو میبندد که زیباییی چشمانت او را به هوس می اندازد و نه پاکی نگاهت تنها کسی با نیتی پاک به تو لبخند میزند که از نیاز تو به بی نیازی اش رسیده باشد تنها کسی تو را صادقانه صدا میزند که تو او را با صداقت صدا زده باشی و دگر هیچ تنها کسی عمق احساسش را برای تو نگاه میدارد که تو او را به بی نیاز از هر گونه احساس کرده باشی و چه دردی دارد چه دردی دارد که تو این همه باشی و دستانت خالی بماند و چه دردی دارد که تو بی منت دوست بداری پاک دوست بداری دوست بداری، عاشق شوی، دیوانه شوی، بیمار شوی و حتی بمیری اما دستانت خالی بماند و چه دردی دارد که تو دستان کسی را بی منت بگیری تکه که نه بلکه تمامی قلبت را به او بدهی او را آرام سازی پاکی نگاهش را دوست بداری لبخندی پاک به او بزنی او را با صداقت صدا بزنی اما دستانت خالی بماند اما میدانی درد چیست؟ این است که با اینهمه ، باز هم عمق احساست را برای او نگاه داری فردا روز خیلی خوبیه. شاید باورم نشه داره فردا میرسه. نمیدونم چطور شد که اینطور شد اما واقعا فردا داره میرسه و من بعد از مدتها به آرامش میرسم. اما قلبم هنوزم از زخمی که خورده درد داره و نگاهم اشک داره حتی اگه چشمهام خشک باشه. گاهی حتی خودم هم متوجه لرزش صدام میشم که نتیجه بغض توی گلومه . دیگه کسی بهم نمیگه چرا اینطوری شدی. شاید عادت کردن به اینطور بودنم. چرا من عادت نمیکنم؟ دلم گرفته. با وجود اینکه فردا داره از راه میاد اما بازم دلم گرفته به خاطر خیلی چیزها. به خاطر داغی که توی دلم سرد نمیشه. به خاطر خدایی که نمیدونم ازش تشکر کنم یا بهش گله کنم. به خاطر رفیقی که نارفیق شد. به خاطر احساسی که کشته شد. یه خاطر مهری که پاسخش بی مهری شد. به خاطر لبخندی که خشک شد. به خاطر قلبی که شکسته شد. به خاطر داغی که ساکن قلبم شد. به خاطر رنگی که توی چهره ام پریده شد. به خاطر نگاهی که به گذشته ، ماتم زده خیره شد. به خاطر دستهایی که خالی شد. به خاطر برچسبهایی که زده شد. به خاطر فکرهای اشتباهی که بر زبان جاری شد. به خاطر دلایلی که گفته شد. به خاطر نفسی که توی سینه حبس شد. به خاطر روحی که کشته شد نمیدونم چی میشه آخرش اما داغ من توی دلم داره بیشتر از گذشته قلبم رو میسوزونه کاش زندگی همینجا تمام میشد تا آنان که دم از درد میزنند خودشان درد نمیشدند تنها کسی تو را دوست میدارد که تو عاشق او باشی تنها کسی عاشق تو میشود که تو دیوانه او باشی تنها کسی دیوانه تو میشود که تو بیمار او باشی و تنها کسی برای تو بیمار میشود که تو برای او مرده باشی و هیچکس برای تو نمیمیرد تنها کسی دست تو را میگیرد که مطمئن باشد دستان تو هم روزی دست او را خواهند گرفت تنها کسی تکه ای از قلبش را به تو میبخشد که تو تمامی قلبت را به او بخشیده باشی تنها کسی تورا آرام میسازد که روزی او را به آرامش رسانده باشی و این یک معامله است تنها کسی دل به نگاه تو میبندد که زیباییی چشمانت او را به هوس می اندازد و نه پاکی نگاهت تنها کسی با نیتی پاک به تو لبخند میزند که از نیاز تو به بی نیازی اش رسیده باشد تنها کسی تو را صادقانه صدا میزند که تو او را با صداقت صدا زده باشی و دگر هیچ تنها کسی عمق احساسش را برای تو نگاه میدارد که تو او را به بی نیاز از هر گونه احساس کرده باشی و چه دردی دارد چه دردی دارد که تو این همه باشی و دستانت خالی بماند و چه دردی دارد که تو بی منت دوست بداری پاک دوست بداری دوست بداری، عاشق شوی، دیوانه شوی، بیمار شوی و حتی بمیری اما دستانت خالی بماند و چه دردی دارد که تو دستان کسی را بی منت بگیری تکه که نه بلکه تمامی قلبت را به او بدهی او را آرام سازی پاکی نگاهش را دوست بداری لبخندی پاک به او بزنی او را با صداقت صدا بزنی اما دستانت خالی بماند اما میدانی درد چیست؟ این است که با اینهمه ، باز هم عمق احساست را برای او نگاه داری فردا روز خیلی خوبیه. شاید باورم نشه داره فردا میرسه. نمیدونم چطور شد که اینطور شد اما واقعا فردا داره میرسه و من بعد از مدتها به آرامش میرسم. اما قلبم هنوزم از زخمی که خورده درد داره و نگاهم اشک داره حتی اگه چشمهام خشک باشه. گاهی حتی خودم هم متوجه لرزش صدام میشم که نتیجه بغض توی گلومه . دیگه کسی بهم نمیگه چرا اینطوری شدی. شاید عادت کردن به اینطور بودنم. چرا من عادت نمیکنم؟ دلم گرفته. با وجود اینکه فردا داره از راه میاد اما بازم دلم گرفته به خاطر خیلی چیزها. به خاطر داغی که توی دلم سرد نمیشه. به خاطر خدایی که نمیدونم ازش تشکر کنم یا بهش گله کنم. به خاطر رفیقی که نارفیق شد. به خاطر احساسی که کشته شد. یه خاطر مهری که پاسخش بی مهری شد. به خاطر لبخندی که خشک شد. به خاطر قلبی که شکسته شد. به خاطر داغی که ساکن قلبم شد. به خاطر رنگی که توی چهره ام پریده شد. به خاطر نگاهی که به گذشته ، ماتم زده خیره شد. به خاطر دستهایی که خالی شد. به خاطر برچسبهایی که زده شد. به خاطر فکرهای اشتباهی که بر زبان جاری شد. به خاطر دلایلی که گفته شد. به خاطر نفسی که توی سینه حبس شد. به خاطر روحی که کشته شد نمیدونم چی میشه آخرش اما داغ من توی دلم داره بیشتر از گذشته قلبم رو میسوزونه کاش زندگی همینجا تمام میشد تا آنان که دم از درد میزنند خودشان درد نمیشدند
جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مـزمـن!
دیـــگـر مـهـم نـیـســت،
بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن؛
دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن...
... آنـچه اهـمـیـت دارد
کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است
که دیگر تـو را به واکـنـش نمیکـشانــــد!
در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی
| Design By : Pars Skin |


